تبليغاتX
تقدیر سوخته

تقدیر سوخته

تفکرات یک دونه دبیرستانی

یعنی میشه اعتماد کرد؟

واسه یه لحظه خودتون رو جای من بذارید ...جای من بودید چی کار می کردید؟

از اول زندگی تجربه ی تنها بودن رو داشتم ... نمی دونم چرا ولی حس می کردم تویه دنیا آدمی به من وجود نداره ...

با این حس بزرگ شدم ...

تصمیم گرفتم تنها نباشم  ... گفتم اشتباه از منه ! آدما قابل لعتمادن ... روزی 100 بار اینا رو با خودم تلقین می کردم...

تا این که بالاخره اعتماد کردم ... اعتماد کردم تا قلبم آروم شه ...

تویه اولین اعتمادم به بدترین نحو ضربه خوردم ...  سخته واقعا سخته که تویه اولین رابطتت دروغ شنیدن برات عادت شه !

گذشت ... واسه بار دوم اعتماد کردم ... می گفتم همه مثه هم نیستن  ... ولی اونم تموم شد ... این دفعه اون مقصر نبود ... من زندگی تقدیر ...

تویه این گیری ویری وقتی داشتم بدترین فشارارو تحمل می کردم واسه بار سوم اشتباه کردم ... بازم اعتماد ...که ای کاش هیچ وقت این کارو نمی کردم ... اعتمادم به عشق تبدیل شد .

دوست داشتنم شد عشق ... عشقی که به چشم همه یه چیز مسخره بود ...یه عشق دور یه عشق مجازی ...

و بازم شکست خوردم

پیش خودم قول دادم که دیگه تا آخر عمرم به هیچکس اعتماد نکنم ...بذار بازم تنها باشم . دیگه تحمل شکست رو نداشتم

چند ماه گذشت...

زندگی برام حالت مرگ پیدا کرده بود ولی ادامه می دادم ... با تنهایی خو گرفته بودم ...

تظاهر می کردم که آرومم ولی نبودم ... از درون متلاشی شده بودم !

-حالا واسه بار چهارم یه نفر پیدا شده ...یکی که مدتیه میشناسمش ..ازش بدی ندیدم ...

یعنی بد از این همه شکست بازم میشه اعتماد کرد؟ حالا شما جای من بودید حاظر بودید واسه بار چهارم ریسک کنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:24  توسط نگین  | 

تنها موندم !

آروم ... آروم

آروم باش دیوونه ! هیچیت نیست ! تو خوبی ...

پشت سر هم راه می رفتم ... عرق از سرو روم می ریخت

ساعت 11 شب چه جوری خودم و آروم کنم ؟

داغ کرده بودم

داشتم آتیش می گرفتم ... پشت پلکم سنگین شده بود ...

به پشت میز تکیه دادم ...

دستام و به هم غلاب می کردم ...

هدفونم و گذاشتم تو گوشم ... صداشو تا آخر بلند کردم ...

لعنتی !

آروم شو ...

همه ی اتفاقات مثه یه فیلم از جلوی چشمم رد می شد

دیگه نتونستم تحمل کنم ... دستام تحت اختیارم نبود ...

پاهام شروع کرد به لرزیدن ...

الان شروع می شد ...

دستام و مشت کردم ... چشامو بستم ... از عصبانیت نفس نفس نفس زدم ...

ناخونم کف دستم و خراش می داد ...از دردش لذت می بردم ...

سرم و به میز کوبیدم ...

آروم شو لعنتی ... خوب شو ... خودت و نزن ... بچه کوچولو ...

سرم سنگین شده بود ... لحظه به لحظه تنم سست تر میشد ... احساس کرختی می کردم ...

صداها تو گوشم تکرار می شد ...

خدایا دارم دیوونه میشم ...

دستامو گذاشتم رو گوشم ...چشامو به هم فشار می دادم ... چرا آروم نمیشم ...

دیگه تحمل ندارم خدا ...

دیگه نمیشه

هیچی برام نمونده

با مشت رو پام می کوبیدم ... آروم نشودم ... تو صورتم زدم ... دردش آرومم کرد مثه یه مسکن.

-همتون آشغالید ...همتون پست و بی وجدانید ... خوکای دروغگو ...

خدایا دارم دیوونه میشم ...

به نفس نفس افتادم .سرم گیج می رفت ... ولی اروم شده بودم ...آرومه آروم

رو زمین دراز کشدم و چشامو بستم

پامو از شدت درد نمی تونستم تکون بدم ...

آه خدا

یه مدتیه خودم و تو اتاق حبس کردم ... امروز اومدم بیرون یه خورده ... با هیچکس مثه آدم حرف نمی زنم ...

بدجوری کم اوردم ...

کم کم دارم به خودزنی هم عادت می کنم ...

دعا کنید سریع حالم خوب شه ... خیلی داغونم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:44  توسط نگین  | 

هر عملی یه عکس العملی داره ... مراقب عکس العمل کاراتون باشید( توصیه ی نگینی!)

الان که دارم اینو می نویسم شدید قاطی کردم ... اون از نوید اون میلاد اون ابی اون سمانه اون سیمین اون ... !

سکانس 1 (نوید)

نگین : نوید مامان پشته تله کارت داره ...

نگین :( 1 دقیقه بعد) ... نوید می یای ؟

نوید : تا تو زر می زنی نه .

نگین : بی ادب چته تو باز ؟!

نوید : دختره ی فلان فلان شده ی فلان !!!

نگین : پسره ی بی ادب بد دهن !

حالم و می گیرن دیگه ... آرامش ندارم!

هدفونم رو گاشتم تو گوشم با آهنگ گریفن می خوندم و جیغ می زدم تا صدای این دیوونه به گوشم نرسه !

سکانس2 ( سیمین )

نگین : الو سلام ببخشید سیمین جون هست

بابای سیمین : گوشی دستت صداش کنم ...

1 دقیقه بعد !

صدای عجیب غریب از پشته تلفن می یاد ولی سیمین نیست ...

صداهای پشت تلفن : بردار گوشیو ... بگو بهش دیگه نترس دیوونه!!!

یهو سیاوش گوشیو برداشت !

سیاوش : سلام ! ببخشید سیمین بعدن خودش باهاتون تماس میگیره !

سکانس3( ابی )

نگین : تو آفلاین( خل شدی ؟ به شوخی(دلت تنگ شده بگو چرا نفرینم می کنی ؟!)

ابی : آره تنگ شده ... اون کتابخونه بخوره تو سرت ! من فلان ساعت نیستم ساعتی هم که هستم تو نمی یای !!!

منو میگی ! عصبانی ! مگه به من چه !!! چی بخوره تو سرم ! سرم درد میگیره ... من گناه دارم ... نفرین می کنه فردا کتابخونه رو سرم خراب میشه!

سکانس 4 ( میلاد)

هیچی جواب نمی ده ! امشب همه چی معلوم میشه ... مرگ یه بار شیون یه بار ... خل شدم دیگه ... اه اصلا بی خیال بودن یا نبودم مسئله این است ...

سکانس 5 (سمان)

نگین این قدر تبلیغ سایت آفتابگردون رو تو وبلاگ نکن ...

نگین لوگویی که میگی خوب نیست مهرناز باید بسازه با عکس من ...

نگین لینکای اخر مطلب رو بده ...

نگین زود زود آپ کن ...

نگین فلانی رو چرا عضو کردی؟

نگین از ادامه مطلب استفاده کن ...

نگین فنتتو عوض کردم ...

ای خدا اصلا اون وبلاگ به من چه ! خیر سرم من حق دارم توش ... با من مثه یه موجودی رفتار میشه که اجازه ی تصمیم گیر نداره ! اصلا اشتباه کردم وبلاگ گروهی پایه ریزی کردم ... اول و آخرش دردسره ...

اه مرده شور این احساسات منو ببرن ...

اینم الان می خواستم بذارم یادم اومد کوکی ها نمی خونه ... حرص خودم هی ... پس معلوم نیست این مطلب کی رو وبلاگ باشه ...

بی معرفتااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:42  توسط نگین  | 

روز قضاوت !

سکانس1

داشتم فکر می کردم اصلا چرا من این قدر عکس العملای شدید نشون می دم ؟! بالاخره منم آدمیزادم ولی هر چی فکر می کنم رفتارام آدمیزادی نیستش !!! هر چی سعی می کنم خودم و درست کنم نمیشه ... فقط کافیه عصبانی بشم ... انگار مخم هنگ می کنه !!!

 

سکانس2

در حد تیم ملی تو آفتابگردون تحقیر شدم ... تصمیم گرفتم فعلا ارسال ندم شایدم اصلا ندم ! بستگی به حالم داره ... اعصاب نمونده برام ... تازه اگه برام روشن نمی شد رامین و میلاد چی گفتن به هم که قاطی می کردم !

 

سکانس3

نمی دونم چرا این قدر خرگوشم یاغی شده ! نمی دونم از کجای قفسش فرار می کنه ! جالبه قفسش خیلی هم بزرگه !

یه سه روزی بود از قفسش فرار کرده بود و هر کار می کردم و هر چی صداش می کردم پیشم نمی یومد ... شب رفتم تو حیاط زیر پش بند خوابیدم ... ساعت 6 صبح احساس کردم یه چیزی بغله صورتمه و هی داره وول می زنه ... چشامو باز کردم دیدیم بله خرگوشمه اومده پهلوم هی از روم می پره بعدم می یاد بغله گوشم ! ساعت 6 صبح بنده رو بیدار کرد ... هر چی هم کیش کیش (!!!) می کردم نمی رفت ... آخرش گرفتمش آوردمش پهلوم یه یه ساعتی با هم خوابیدیم تا دوباره بیدار شدم ... جالبه می خواستم بذارمش تو قفسش شوهرش ( که اونم از قفس فرار کرده بود) دنبالم می دویید که بذارمش پایین !!! کلی خندیدم !!!

 

سکانس4

فکر کنم دارم سوء تغزیه می گیرم ... اصلا انگار خونواده ی من نمی فهمن من گشنمه ! هی غذاهای رزیمی بد مزه درست می کنن ! ای خدا به کی بگم من خوراک دوست ندارم من غذا می خوام !!!

 

 

آه خیلی بهم ریخته ام ... چرا آروم نمیشم؟!

 

تاروزي كه بخواهي

اگر اندك اميدي به فرا رسيدنت باشد

گرچه ناگوار آيد و سخت

از خاطره ات

بي تو،

                                                           باز مي گردم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:58  توسط نگین  | 

منتقم لجباز مهربون انسان دوست!!!

 

سکانس 1 (کمکت بکنم؟!)

من چه قدر دخمل خوبی شدم ! به به (اعتماد به نفس کاذب!)

احساس می کنم انسانها رو دوست می دارم (لبته نه همشونو !) می خوام به دوستم کمک کنم دیگه غصه نخوره ... من قبلا حتی واسه نزدیک ترین دوستم دل نمی سوزوندم ! همه می گفتن قد و سنگدلم ... ولی الان ... عوض شدن بعضی وقتا هم بد نیست ها !

سکانس2

بالاخره بابام و داییم آشتی کردن ... هنوز هیچکی نفهمیده من این دعوا رو راه انداخته بودم تا نوید و خراب کنم که به هدفمم رسیدم!

چه جوری تو گوشه دختر داییم خوندم که نوید داره دست می ندازتت ! بیچاره باور کرد ! چه دعوایی راه افتاد و فقط نوید و شیرین خراب شدن ... و من اصلا ناراحت نیستم چون از هر دوشون دل خوشی ندارم و بهشون وعده ی انتقام داده بودم !

سکانس 3

یعنی باور کنم ؟! فرزاد چرا ولم نمی کنه !دارم کم کم می ترسم که جدی جدی عاشقم باشه ... هر چی میگم و هر کار می کنم  فقط همون اول عصبانی میشه و بعد دوباره بر می گرده و ... !

ای خدا ... احساس گناه می کنم ... این آخری که دوباره برگشت دلمو به دست بیاره مثلا یا شایدم بهم بفهمونه باهامه یه عالمه بهش تهمت های ناجور زدم ... بهش می گفتم تو بهم خیانت کردی ! تو دوسم نداری دروغگویه کثیف ! تو لیاقت هیچیو نداری ! تو بازیم دادی ... بیچاره دیگه تحمل نکرد و گفت من عاشق این نگین بی معرفت نشدم که فقط تهمت می زنه ... من عاشق اون نگین پاک و معصوم بودم که ازارش به هیچکی نمی رسید ... گفت من ترکت نکردم اگه شمارتو داشتم اگه ادرستو می دونستم می یودم از دلت در می یاوردم !

مونده بودم چی بگم شرش کم شه حوصلشو نداشتم ... گفتم بورو حوصله ی دروغاتو ندارم (خودمم نمی دونستم کدوم دروغ!) جالبه بازم تموم نکرد گفتم ایگنورم کن نکرد ! گفت نمی کنم ... اگه خواستی می تونی به شمارم زنگ بزنی ... تو دلم گفتم همین یه کارم مونده دیگه مگه خرم! کاش حداقل می خوند وبلاگم و می فهمید منظوراتم چیه! فکر کنم این دفعه این قدر بهش توهین کردم دیگه جدی جدی خلاص شدم ! چه بدبختی گیر کردیم ها!!!!!!!!!!!!!!! موش ازمایشگاهی از این بهتر نبود آخه!!! این موشه زیادی مقاومت می کنه !

سکانس 4

پشتیبان خطاب به مامان : نگین آرایه و زبانش محشره ولی متاسفانه ریاضی و روانشناسیش ضعیفه من هر چی می گم گوش نمی ده شما بهش بگید !

مامان : اون خودش می دونه چی کار می کنه ... ولی باشه می گم !

مامان خطاب به نگین : نگین جان فلان درست و فلان درست ضعیفه می گن بیشتر کار کن ...

نگین : ضعیف نیست دروغ می گه پشتیبان ! دوسم نداره آخه!!!

بابا : چی کار به نگین من دارین ! بخواد می خونه نخواد خودش می دونه ... خودش می دونه چی کار می کنه !

نگین : عجب بابایه نازی دارم من ... قربونه بابام برم ! حرف راست حساب نداره !!!

بابا : آره بابایی !

مامان : باز شما دو تا بهم افتادین!

نگین : باشه ! این دو تا درسو بالا می زنم ... حرف شما هم زمین نیفته !

مامان : یه روزه ؟ با ساعت مطالعه ی صفر واسه این دو درس؟ فردا آزمون داری !

نگین : دوست ندارم می خوام این دو تا رو بالا بزنم ...

آرمون فردا از روی لجبازی... خودمم نیمی دونم چه جوری عربیمو ریاضیم و روانشناسی بالاترین ترازم بود و آرایم پایین ترینش ! فکر کنم همه به لجباز بودن من پی بردن ... همه می گن الانم که نگین لج کرده بره شیراز حتما ...!

خلاصه! واسه این دفعه کافیه ! خیلی فک زدم!

* از دست تو سمان شیطون !!! چه وبلاگم و بامزه کردی ... دمت گرم همزاد خوبم ... جزغاله!!! شقایق ؟! زندگی!!! استغفرالله سمان!!!بازم مرسی عزیزم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط نگین  | 

ببین ... من هنوز نگینم !

من عوض نشدم ... نه ... بسه دیگه !

چرا همش می زنین تو سرم که عوض شدی ؟ من همون نگینم .. همون نگین قبلی ... همون نگینی که تنها بود ... همونی که ...

بی خیال باز نمی فهمم دارم چی می گم ...

جالبه ... من نمی دونم چرا این جوریم ! یکی یه حرفی می زنه 1 ماه بعد منظورشو می فهمم ! یا یه ماه بعد یادم می فته چی باید جواب بدم! یا اصلا یه ماه بعد می زنه به سرم که کم به خاطر فلان چیز ناراحت شدم ... و می زنه به سرم و میشه کینه تو دلم ... باید یه خورده این خصلت های ضد آدمیزادیمو از بین ببرم! می ترسم اخرش به خون اشام تبدیل بشم !

 

سکانس 1 (مضحک نشو !)

یه بنده خدایی : نگین تو تا حالا به من دروغ نگفتی !؟

نگین : نه والا به خیالم نگفتم  ( لهجه ی گنابادی رو کم داشتم که اونم به بقیه لهجه هایی که بلد بودم اضافه شد ! حالا مونده اصفهانی و شیرازی!!!) واسه چی ؟

و خلاصه گیر داده شد به اینکه من شغله بابا مامانم و دروغ گفتم!

ما هم فرمودیم دروغ نگفتیم ولی مثکه باورش سخت بود ! اونم به خاطر یه موضوع مسخره همچین فکری کرده بودن !!!

ای خدا خب اصلا مگه من خواستم بگم ؟! پرسیدی منم گفتم ! دیگه به من چه که همه شک دارن به هم ...

بله ایشون با کلی تحقیق فهمیدن بنده دروغ گویم و ... !

حالا من همون لحظه عکس العمل شدید نشون دادم ولی بعدش دوباره دست به تحقیق زدن و فهمیدن من راست می گفتم ! حالا انگار چه قدر مهم بوده ... اصلا مامان بابای من آبدارچی چی میشه مگه ؟!

حالا بعده اون اتفاقات و اون گریه هایی که دوستم کرد واسه عذرخواهی از من و عذرخواهی خونوادش و فلان فلان ! من الان یادم اومده باید از دستش دلخور باشم ! (بعضی وقتا فکر می کنم یه جونور جهش یافته ام !)

یادمه از بچگی هیچ وقت به خاطر همین زیرآبی که بچه ها می زدن برخلاف بقیه بچه ها که با مامان باباشون کلاس می ذاشتن و ما فلان ماشین و داریم از این چرت و پرتا که حالم ازش بهم می خوره من همیشه می گفتم یه زیان داریم و بابام آبدارچیه ! حتی به معلم ... از همون اولم همه به چشم یه بچه صغیر نگام می کردن ... البته این کارا رو من فقط تو دوران راهنماییم می کردم که زیادی شیطون بودم ... خلاصه ... وقتی مسئولین مدرسه و بچه ها شغل واقعی مامان بابام رو فهمیدن قیافه هاشون دیدنی بود ... مدیر ناظم که تا تونستن دعوام کردن و نصیحت ! ولی من حداقل این مشکلی رو که الان از گفتن واقعیت داشتم رو نداشتم ... اون موقع که دروغ می گفتم کسی انگ دروغگویی بهم نمی چسبوند و حالا که راست می گم بهم می گن تو دروغ میگی !

اصلا به من چه ! ولم کنین دیگه ! این همه ادم تو دنیا ... یه نفر دیگه رو اذیت کنین !

 

بعد از مدت ها ساعت 7 صبح آن شدم ! یهویی دیدم ابی انه ! انگار دنیا رو بهم دادن 1 سال بود باهاش چت نکرده بودم و فقط تویه وبلاگ کل کل از حالش با خبر بودم تا اینکه اونم بسته شد و یه 2 ماهی بود بی خبر بودم ازش ... اصلا عوض نشده بود .. حرفاش ! متلک انداختناش ! این قدر گفت و گفت که مردم از خنده ! فکر کنم یه مدت طولانی بود این همه نخندیده بودم ! تمام حرفامو به شوخی می گرفت و یهو وسط یه حرف جدی یه چیزی می گفت که ...!

طلفکی رو مجبور کردم تو آفتابگردون عضو شه ! آخییییییییییییییی !

یه سرماخوردگی خفن ... بازم ضعف بدنیو ... جالبتر اینکه من نه کلسیم بدنم کمه !نه ویتامین ! نه چربی خون دارم ! نه قند !نه فلان و فلان ولی با این وجود شدیدا نسبت به فشارای عصبی واکنش نشون می دم ... شبه قبلش دوباره مشغله ی فکریه و بعدم لبم پره آفت شد و ساعت 3 نصفه شب با لرز شدید بیدار شدم و از ترس گریه می کردم (آخی ! خواب بد دیدم!)

خودم اصرار دارم انفولانزای خوکی دارم ولی مامان جان همش تا میگم توبیخم می کنه !

تویه مدرسه زنگ اخر دوباره حالم خراب شد ... رفتم تویه نماز خونه و خوابیدم ... تنها و بی کس ... احساس خوبی نداشتم ...

سکانس2 ( من نمی خوام آدم بده باشم!)

داشتم به داستان هایی که خوندم و فیلم هایی که دیدم فکر می کردم ... تویه اکثر اینا دو تا کبوتر عاشقن که واسه هم میمیرن و ...

حالا اون وسط یه دختر پیدا میشه که پسره دوسش نداره ولی اون با پسره است و این باعث میشه اون دو تا مرغ عشق عاشق رابطشون کم بشه و بهم اعتماد نکنن ... فقط و فقط هم به خاطر این آدم بده ...

من نمی خوام این آدم بده ی تویه داستانا باشم ! من نیم خوام دو نفر رو از هم جدا کنم ... من نمی خوام خواسته ناخواسته منفی باشم ... دیگه نیمی دونم چی درسته ... احساس می کنم یه ادم خائن سوء استفاده کنم ! خواب باران هر شب باهامه ... هر شب می یاد پیشم و کلی حرف بهم می زنه و میگه به خاطر ترحمی که عشق من به تو داره رابطمون رو خراب نکن ...

من خائنم ؟ وای خدا ... من اون ادم بده ام ؟ چی کار کنم که درست باشه ... چه جوری بفهمم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:33  توسط نگین  | 

تابستون من ...

خیلی آروم شدم ... یه آرامش عجیب تمام وجودم و گرفته ... الان که به اطرافم نگاه می کنم می بینم اون قدر ها هم که اون منو کوچیک فرض کرد من کوچیک نیستم ... الان که تازه به حرف ابی رسیدم و چشامو باز کردم و معنیه آزادی و فهمیدم می فهمم تویه این دنیا خیلی ها هستن که من براشون ارزش زیادی دارم !!! پس چرا فکر کنم کوچیکم !؟

وقتی فراموش نکرده بودم و عاشق بودم می گفتن نیستی ! حالا که نیستم می گن هستی !!! من اخرش نفهمیدم تکلیفم با این نصیحت کنندگان اطرافم چیه !

سکانس 1 (ساعت 4 شادی اومد پیشم )

شادی : باز تو دپرسی ؟

نگین : نه !

شادی : باز یادش افتادی !؟

نگین : نه ! اتفاقا یه مدتی اصلا یادش نمی یفتم !!!

شادی : اره جان خودت ! داری خودت و گول می زنی ! چشات می گه آره !

نگین : کلا دروغ گوی چشام ! ای بابا ! به جان کی بگم که تموم شده ؟ !

...

 

یه مدت بود که قید درس و زندگی و همه چیو زده بودم و از صبح تا شب یا فیلم ترسناک می دیدم یا خواب بودم یا سر به سر بقیه می ذاشتم ! آخرش به این نتیجه رسیدم درس نخونم اون وقت یعنی احمقم و در نتیجه تصمیم گرفتم درس بخونم !!!

صبحا می رم کتابخونه و تا وقتی مامان بابام از سر کار برمی گردن درس می خونم ... بعدشم که برگشتم خونه یه سر می رم وبلاگم و بعدم تحقیقم و و بعدم لالا !

به یه قابلیت عجیب تویه وجودم پی برم ! هر چند اصلا از طرف خونواده باهاش خوب برخورد نشد !

داشتم دنبال خرگوشم می کردم که بگیرمش مامانم گفت نگین اونجوری ندو مثه ادم بدو می یفتی رو پاهات انگشتات می شکنه ...

دقیقا همون موقع افتادم رو پاهام و جالبتر اینکه افتادم رو انگشتام و جالبتر از اون که وقتی مامانم افتاد دنبالم ببینه کاریم نشده با تعجب دید تمام انگشتای پام کامل برگشته و چسبیده به پشت پام ! انگار نه انگار که توش استخونه !!! تعجب کردم خودمم و چند بار امتحانی انگشتای پامو به همه ی اطراف چرخوندم!

نگین : اااااااااااا مامان چرا انگشتام اینجوریه ؟!

مامان (با خنده !) : اتفاقا معلولا هم انگشتاشون همین جوریه !

نگین : !!! چند بار بگم مامان با من نشست و برخواست نکن برات بداموزی داره دیگه ، حرفایه خودمو به خودم پس میدی !!!

جالبه انگشتای دستم هم امتحان کردم تا حدودی همین جوریه ولی با این تفاوت که کامل بر نمی گرده !

پسر :

کلمه ی عجیبیه ... هر روز بیشتر دارم می شناسمش ...

داشتم با خودم فکر می کردم چرا همه می گن از وقتی به پسر مورد علاقشون حسشون رو گفتن پسره سرد شده ؟! گفتم بذار یه امتحان بکنیم ببینیم چی میشه ...

رفتم تو نت ... فرزاد دوباره گیر داد که من عاشقتم ... باهام بمون ... گفتم من محدودم ! گفت با همه چیت می سازم فقط با من باش ... من اول عاشقت نبودم ولی وفتی اخلاقتو دیدم عاشقت شدم و خواستم باهات باشم ...

جالب بود بهترین سوزه !

فرزاد : این شمارم : ... اگه زنگ نزدی دیگه منتظرت نمی مونم ...

نگین : فرزاد ... اگه رفتی واسه همیشه و منم نتونستم بهت زنگ بزنم بدون منم دوست دارم !!!

خودم خندم گرفته بود که چرا این قدر پستم و دارم دروغ می گم ! من حتی یه لحظه هم دوسش نداشتم ... اگه من اشتباه کرده باشم چی ؟ اگه اون واقعا بعده گفتن دوست دارم از طرف من باهام بمونه چه غلطی بکنم ؟!

خلاصه که فرزاد وقتی شنید نرفت ! به غلط کردن افتادم و خودم فحش می دادم که نکنه این جدی جدی ... !

گفتم سه روز وا میستم احتمالا اینم جو بگیرتش ...

روز دوم دقیقا آزمایشم اثر کرد ... گفت دیگه نمی گم دوست دارم تا بهم زنگ بزنی ! گفتم مگه تو نگفتی با محدودیت های من می سازی ؟ پس چی شد ؟

اونم گفت نه ! باید بهم زنگ بزنی و فلان و فلان و خیلی بد و سنگین باهام برخورد می کرد ...

منم با خودم گفتم حدسم درست درامد کلا پسرا جنبه ی عشق و ندارن ... بهتریم موقعیت بود تا واسه همیشه شرشو کم کنم ... بهش گفتم بای و رفتم !

اونم دوباره شروع کرد ننه من غریبن بازی که من دوست داشتم و خودت نخواستی بمونی و از این چرت و پرتا ! دلم واسه مغز فندقیش می سوزه ! هنوز فکر می کنه من عاشقشم ! نمی دونه برام شده بود موش آزمایشگاهی !

 

-          می دونم خودتم اینا رو می خونی فرزاد ... ولی یادت باشه یه فمنیسم هیچ وقت گول نمی خوره ... اونم یه فمنیستی که به قول خودت عمرشو تو نت گذرونده ... پس من تقصیری نداشتم ... تقصیر تو بود که به این راحتی عشق و منو باور کردی و زدی زیر همه چی ! چه قدر شما پسرا مضحکین !

-          این نوشته های من ربطی به گرایشم که فمنیست باشه نداره و همش اعتقادات شخصی خودم بود اگر نه همین طور که گفتم از نظر اعتقادات فمنیستی زن و مرد مساوی ان ...!

-          من کلا خاطره ی خوبی از آیینه ندارم و وقتی تنهایم روبروش وا نمیستم ... یه فیلم دیدم به اسمه آیینه ها ! فیلم ترسناک ! دیگه ایینه شده دشمنم ! جنبه ی فیلم ندارم دیگه !

-          یعنی واقعا می خواد بیاد مشهد ؟!

-          کله وبلاگم شده پیام پیغام واسه بقیه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:30  توسط نگین  | 

سفرنامه !

تویه راه :

تویه راه من فقط خواب بودم یا غر می زدم که چرا هوا گرمه تا اینکه واسه نهار یه مهمانسرا توقف کردیم ... تا وقتی می خواستیم برگردیم اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه موقع برگشتن درو باز کردم که بشینم ولی نوید گازو گرفت و رفت پمپ بنزینی که اونور خیابون بود و بعدم از ماشین پیاده شد و با پوزخند نگام کرد ! منه لجبازم که حسابی بهم ریختم رفتم و خودم و تویه مهمانسرا گم و گور کردم! بعد که یه مدت گذشت و مطمئن شدم همه یه عالمه دنبالم گشتن رفتم پیشه مامانم و خودم و نشون دادم. مامان جان که حسابی عصبانی بود گفت ...

مامان : بچه تو یهو کجا غیبت زد!

نگین : داشتم این اطراف و می چرخیدم ...

مامان : هممون داشتیم دنبالت می گشتیم ...

نگین : جدا چه جالب ! خوب شد زود پیدام کردین!

مامان : من نمی دونم باید با شما دو تا خروس جنگی چی کار کنم یکی از یکی لجباز تر !

نگین : سوال خوبی کردی مادر من... بهتر بود وقتی نوید اون جوری رفت دوتا می خوابوندی پشت گوشش که صدای خر بشنویم ازش ! به نظرم مامان تویه تربیت نوید کوتاهی کردی یکم بیشتر براش وقت بذار!

مامان : !!!

 

وقتی رسیدیم یه راست رفتیم ایالت متحده (u.s.kh) ! اتفاق خاصی نیفتاد ...

شب بعد : تویه اتاق با مریم (دخترخاله) مثلا می خوام بخوابیم ... مریم بیچاره تازه داشت چشاش می رفت رو هم که مثه جذامیا شروع کردم به اذیت کردن(خوابم نمیو مد!)

مریم با ترس چشاشو باز کرد ... چی شده ... هیچی می خوام بوست کنم !!!

مریم : بورو اونور نگین !

نگین : بذار لپت و بکشم :

مریم : نگین بی خیال جان میلی بی خیال ...

نگین : تو که می دونی دیگه میلی من مرده این میلی هم که میلی من نیست پس هر چی می خوای چیز میز بگو !

و به طرز وحشیانه لپشو کشیدم ! آن چنان آخی گفت که خودم وحشت کردم ...

وقتی قشنگ از خواب بیزارش کردم خودم خوابیدم و تهدیدش کردم سرو صدا نکنه تا راحت بخوابم !

روزهای بعد :

کلا تنها بودم مریم اینا برگشته بودن و والدین و خواهر برادر می رفتن گشت و گذار و منه بیچاره می موندم خونه ...

چرا من این قدر کزتم ؟ البته اشتباه نشه خودم باهاشون نمی رفتم چون حوصله ی گشت و گذار نداشتم ( پس نتیجه میگیریم که کزت نیستم!)

تویه مدتی که بیرجند بودم همش تویه خیابونا می چرخیدم تا مثلا حوصلم سر نره و تنها چیزی که نظرم و جلب می کرد تیپ جدید پسرای بیرجندی بود ... واقعا مضحک بود! شلوار کتون تنگ آبی روشن که جیب نداشت و روش با نوار سیاه کار شده بود !!! همون جا ملتمسانه از خدا خواستم این مدل شلوار فراگیر نشه !!!

تویه یکی از این گشت و گذارا که مامانم هم اومده بود یک دوست قدیمیمو دیدم ( اونم دوست سال اولم و که 2 سالی بود ندیده بودمش ولی تعجب برانگیز تر این که اون اینجا چی کار می کرد ) رفتم جلو و احوالپرسی و از این کارا !

مامان : نگین بی احساس مثلا چند سال بود ندیده بودیش ! بی چاره به زور بوست کرد !!!

نگین : من که خیلی احساساتی شدم ! ندیدی ؟!

مامان : خوبه احساساتی شدی ! طفلک دوستات چی از دسته تو می کشن خدا می دونه ... وای به حال وقتی به خوای سرد باشی ! احساساتیت این بود سردیت چی میشه دیگه ...

نگار ( پارازیت ) : مامان مامان نگین فقط با سمانه احسااستی حرف می زنه ...

تو دلم کلی خندیدم و با خودم گفتم تازه نگار جون چند ماه پیش نبودی که ببینی با میلی چه جوری حرف می زدم ! ( این میلی رو نمی گم همون میلی قبلیه که دیگه وجود نداره!این میلی مثه میلی قبلیس ولی اون نیست و فقط یه دوسته ... تقریبا میشه گفت یه دوست مهربون !)

-          پرایه طوطی که موقعی که حالم بد بود فرستاده بودم رو زده بودن تا بتونم تو خونه ولش کنم (این نوع پر زدن هیچ ضرری به حیوون نمی رسونه و به نفعششه چون می تونه آزاد باشه) ولی جا موند ...

-          با توطئه یه خرگوش به کمک دختر خالم خریدم ... خیلی دوسش دارم ... یادش به خیر مامان تهدید کرده بود یا جایه این حیوونا تویه خونه است یا جایه من ! چه قدر من حساب می برم !!!

-          سمانه وبلاگت چی شده ؟ من ادرسو اشتباه می زنم یا بستیش؟ اتفاقی که نیفتاده هووم؟

-          هنوز برنگشته تویه هر سایت و وبلاگی که رفتم ضد زن دیدم !!! واسه 1 ساعت قاطی کردم !!!

-          آدما چه زود عوض میشن ...

-          خوشحالم آدرس وبلاگم و عوض کردم ... اول پشیمون بودم چون هیچکدوم از دوستام آدرس وبلاگ جدیدمو نداشت ولی با این اتفاقات اخیر دیدم به بستن وبلاگ قبلیه و باز کردن یه وبلاگ جدید می ارزید!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:2  توسط نگین  | 

سوء استفاده اسمی!

 

چه جالب !

داشتم فکر می کردم چرا اسمه همه چی داره تغییر می کنه ؟! به رشوه می گن هدیه ... به دیوونه می گن افسرده ... به مرده می گن کسی که نمیتونه نفس بکشه و بدتر از همه به ترحم میگن دوستی!!!

نمی دونم چرا بعضیا فکر میکنن مرکز امورن ... فکر می کنن واقعیت زندگی فقط اسم اونا رو شامل میشه!

نمی دونم سخته که از یه نفر بخوای از اسمت سوء استفاده نکنه ... واقعا چرا ؟!

یادم می یاد 2 ماه پیش با دوستم جنگ داشتم که این کارو نکنه حالا از اون گذشت رسید به یکی دیگه !

سکانس 1 :

سیمین : نگین نارحت نمیشی یه چیزی بهت بگم ؟

نگین : چی ...

سیمین : مجبور شدم یه دروغی در مورد تو بگم ...

نگین : چی ...

سیمین : مریم فلش می خواست گفت به سیاوش بگم ولی من می دونم سیاوش اگرم براش بگیره دیر میگیره ..

نگین : خب ؟!

سیمین : و من بهش گفتم اون فلش و نگین می خواد تا فردا بره بگیره ...

نگین : چشمم روشن !!! و اون نگفت اون داداشای نعره غولش چرا براش نمی گیرن؟!

سیمین : نه تازه خیلی هم خوشحال شد!!! هر چی تو بگی گوش می ده ! حتی واسه گوشی گرفتنش به حرف تو گوش کرد !

نگین : یا خدا ! مگه گفتی من گفتم از کجا گوشی بگیره ؟!

سیمین : خب آره ... مگه نباید می گفتم !؟

(هر چند با کمک سپیده (قل دیگه ی سیمین !) این مسئله به خیر و خوشی حل شد و به گوشش رسونده شد که من نمی خوام!!!)

 

سکانس 2 :

ننویسم بهتره ! این یکی سوء استفاده یعنی نامردی محض ... باید به اعصابم مسلط بشم ! دفعه ی اولم نیست این اتفاقا می یفته ... فکر کنید یکی بخواد خودشو تو دله یکی دیگه جا کنه اسمو تو بشه براش سوزه !!!

 

سکانس 3 :

داشتم صداهایی رو که تویه دوسال گذشته ضبط کرده بودم ( از مصاحبه های دینی گرفته تا یادگاری های روز تولد !) گوش می کردم ... دقت کردم دیدم اونایی که ماله 2 سال پیشه فقط توش می خندیدم ولی اینایی که ماله یه سال پیشه توش هیچ خنده ای وجود نداره ... یادش بخیر چه قدر سمان رو خنده هام حساس بود و منم تنها کاری که نمی تونستم بکنم این بود که نخندم !!!

 

سکانس 4 :

می گم ها سمان تنها لقبی که نداشتم جک من بود که اونم شکر خدا از طرف جناب نایل شد! وای خدا سمان کلی منو خندوندی ! اون عکسا رو خودم نابود می کنم !!!

 

یعنی میشه هر چی بگم برعکس نشه ؟!

 

بدرووووووووووووووووووووووووووووود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:40  توسط نگین  | 

روز تولد این مفلوک!

ساعت 8 صبح ! (ساعت در حال زنگ زدن ! یعنی نگین یا بیدار میشی یا کتک !)

با خوشحالی (دروغ!) از خواب بیدار شدم تا شروع کنم به کار کردن ! (مثلا مهمون دارم!) ... یه خورده دور و برم و گشتم دیدم حوصله ندارم و دوباره با همون خوشحالی چند لحظه پیش لالا !

 

ساعت10 !(دوباره با صدای زنگ تلفن از خواب زیبایم برخاستم! )

نگییییییییییییییییییییییییین تولدت مبارک !

منم که تویه خواب و بیداری بودم با حرص گفتم زنگ زدی همینو بگی ! :D

 بعد قطعه تلفن یادم افتاد امروز تولدمه ! هیچ کار نکردم ! دوستام !!!

ولی من که ماشاالله از رو نمی رم نشستم پایه نت ! یه خورده گشتم دوباره با صدای شیرین تلفن ( شادی بود داشت تبریک می گفت!) از پایه کامپیوتر بلند شدم و یادم افتاد باید برم واسه همزاد کادو بگیرم ! در عرض 3 ثانیه حاظر شدم و در عرض 20 دقیقه کادو رو گرفتم اومدم ( سرعت عمل !)

ساعت 12 تا 2

دور خودم می چرخیدم!

ساعت 2 تا 4

این دو ساعتم با مرتب کردن اتاق و دسر درست کردن گذشت ! وقتی اتاقم و تمیز می کردم تازه فهمیدم چه قدر اتاقم مرتبه !!! از عروسکای توی دکورم تار عنکبوت آویزوون بود ! خوشحالم که مثه بقیه دخترا از جک و جونور نمی ترسم اگر نه روز تولدم ... !

ساعت 4

مریم اومد ... الهی بمیرم براش ... این قدر دلش پر بود که تا اومدیم حرف بزنیم  شروع کرد به گریه کردن ...

کاش مامان باباش یه خورده درکش می کردن و این قدر تویه خونه با هم دعوا نمی کردن ...

هر حرفی می زد واقعیت بود ... حتی نمی تونستم دلداریش بدم ...

ساعت 5

چنگیز خان مغول (استعاره از سمان) وارد شد !

اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه یه خورده اذیت کردم ...

ساعت 6

سیمین و سپیده ! و بعدم که مریم (این یه مریم دیگه است !)

ساعت 6.30

تولد به طور رسمی شروع شد

هر چی فکر می کنم می بینم تو تولدم به جز اون نیم ساعت اول که رقصیدیم ، همش و عکس گرفتیم!

اونم چه عکسایی ! فکر کنم تو نود درصد عکسا پشتمون به دوربین بود ! (تریپ های سمان از این بهتر نمیشه دیگه!)

افکار نگین (نیمه ی پلید ذهن نگین !) : چرا این شارز دوربینه سمان تموم نمیشه مگه نگفت شارز نداره !

دو ثانیه بعد ! : چه طوره عکسشو خراب کنم ؟!

سه ثانیه بعد : باید تو کدوم سایت دنبال عکسامون بگردم ؟!

4 ثانیه بعد : سمان : نگین بیا عکس بگیریم!!!

این قدر عکس گرفته شد که کم کم داشت خون خونم و می خورد ! قیافم و مهربون گرفته بودم که نکنه کسی پی به درون خبیثم ببره ! ولی نمی شد باید یه جوری اعصابم تخلیه میشد !

و این گونه بود که عکس سمان رو به طرز وحشیانه خراب کردم ... ( تویه یکی از عکسای هنری سمان براش شاخ گذاشتم !)

 

خلاصه دیگه این قدر هنگ کردم که هیچی یادم نمی یاد !

فقط من توی این تولد یه چیز فهمیدم ... خل تر از من هم تویه دنیا هست !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط نگین  |