خیلی آروم شدم ... یه آرامش عجیب تمام وجودم و گرفته ... الان که به اطرافم نگاه می کنم می بینم اون قدر ها هم که اون منو کوچیک فرض کرد من کوچیک نیستم ... الان که تازه به حرف ابی رسیدم و چشامو باز کردم و معنیه آزادی و فهمیدم می فهمم تویه این دنیا خیلی ها هستن که من براشون ارزش زیادی دارم !!! پس چرا فکر کنم کوچیکم !؟
وقتی فراموش نکرده بودم و عاشق بودم می گفتن نیستی ! حالا که نیستم می گن هستی !!! من اخرش نفهمیدم تکلیفم با این نصیحت کنندگان اطرافم چیه !
سکانس 1 (ساعت 4 شادی اومد پیشم )
شادی : باز تو دپرسی ؟
نگین : نه !
شادی : باز یادش افتادی !؟
نگین : نه ! اتفاقا یه مدتی اصلا یادش نمی یفتم !!!
شادی : اره جان خودت ! داری خودت و گول می زنی ! چشات می گه آره !
نگین : کلا دروغ گوی چشام ! ای بابا ! به جان کی بگم که تموم شده ؟ !
...
یه مدت بود که قید درس و زندگی و همه چیو زده بودم و از صبح تا شب یا فیلم ترسناک می دیدم یا خواب بودم یا سر به سر بقیه می ذاشتم ! آخرش به این نتیجه رسیدم درس نخونم اون وقت یعنی احمقم و در نتیجه تصمیم گرفتم درس بخونم !!!
صبحا می رم کتابخونه و تا وقتی مامان بابام از سر کار برمی گردن درس می خونم ... بعدشم که برگشتم خونه یه سر می رم وبلاگم و بعدم تحقیقم و و بعدم لالا !
به یه قابلیت عجیب تویه وجودم پی برم ! هر چند اصلا از طرف خونواده باهاش خوب برخورد نشد !
داشتم دنبال خرگوشم می کردم که بگیرمش مامانم گفت نگین اونجوری ندو مثه ادم بدو می یفتی رو پاهات انگشتات می شکنه ...
دقیقا همون موقع افتادم رو پاهام و جالبتر اینکه افتادم رو انگشتام و جالبتر از اون که وقتی مامانم افتاد دنبالم ببینه کاریم نشده با تعجب دید تمام انگشتای پام کامل برگشته و چسبیده به پشت پام ! انگار نه انگار که توش استخونه !!! تعجب کردم خودمم و چند بار امتحانی انگشتای پامو به همه ی اطراف چرخوندم!
نگین : اااااااااااا مامان چرا انگشتام اینجوریه ؟!
مامان (با خنده !) : اتفاقا معلولا هم انگشتاشون همین جوریه !
نگین : !!! چند بار بگم مامان با من نشست و برخواست نکن برات بداموزی داره دیگه ، حرفایه خودمو به خودم پس میدی !!!
جالبه انگشتای دستم هم امتحان کردم تا حدودی همین جوریه ولی با این تفاوت که کامل بر نمی گرده !
پسر :
کلمه ی عجیبیه ... هر روز بیشتر دارم می شناسمش ...
داشتم با خودم فکر می کردم چرا همه می گن از وقتی به پسر مورد علاقشون حسشون رو گفتن پسره سرد شده ؟! گفتم بذار یه امتحان بکنیم ببینیم چی میشه ...
رفتم تو نت ... فرزاد دوباره گیر داد که من عاشقتم ... باهام بمون ... گفتم من محدودم ! گفت با همه چیت می سازم فقط با من باش ... من اول عاشقت نبودم ولی وفتی اخلاقتو دیدم عاشقت شدم و خواستم باهات باشم ...
جالب بود بهترین سوزه !
فرزاد : این شمارم : ... اگه زنگ نزدی دیگه منتظرت نمی مونم ...
نگین : فرزاد ... اگه رفتی واسه همیشه و منم نتونستم بهت زنگ بزنم بدون منم دوست دارم !!!
خودم خندم گرفته بود که چرا این قدر پستم و دارم دروغ می گم ! من حتی یه لحظه هم دوسش نداشتم ... اگه من اشتباه کرده باشم چی ؟ اگه اون واقعا بعده گفتن دوست دارم از طرف من باهام بمونه چه غلطی بکنم ؟!
خلاصه که فرزاد وقتی شنید نرفت ! به غلط کردن افتادم و خودم فحش می دادم که نکنه این جدی جدی ... !
گفتم سه روز وا میستم احتمالا اینم جو بگیرتش ...
روز دوم دقیقا آزمایشم اثر کرد ... گفت دیگه نمی گم دوست دارم تا بهم زنگ بزنی ! گفتم مگه تو نگفتی با محدودیت های من می سازی ؟ پس چی شد ؟
اونم گفت نه ! باید بهم زنگ بزنی و فلان و فلان و خیلی بد و سنگین باهام برخورد می کرد ...
منم با خودم گفتم حدسم درست درامد کلا پسرا جنبه ی عشق و ندارن ... بهتریم موقعیت بود تا واسه همیشه شرشو کم کنم ... بهش گفتم بای و رفتم !
اونم دوباره شروع کرد ننه من غریبن بازی که من دوست داشتم و خودت نخواستی بمونی و از این چرت و پرتا ! دلم واسه مغز فندقیش می سوزه ! هنوز فکر می کنه من عاشقشم ! نمی دونه برام شده بود موش آزمایشگاهی !
- می دونم خودتم اینا رو می خونی فرزاد ... ولی یادت باشه یه فمنیسم هیچ وقت گول نمی خوره ... اونم یه فمنیستی که به قول خودت عمرشو تو نت گذرونده ... پس من تقصیری نداشتم ... تقصیر تو بود که به این راحتی عشق و منو باور کردی و زدی زیر همه چی ! چه قدر شما پسرا مضحکین !
- این نوشته های من ربطی به گرایشم که فمنیست باشه نداره و همش اعتقادات شخصی خودم بود اگر نه همین طور که گفتم از نظر اعتقادات فمنیستی زن و مرد مساوی ان ...!
- من کلا خاطره ی خوبی از آیینه ندارم و وقتی تنهایم روبروش وا نمیستم ... یه فیلم دیدم به اسمه آیینه ها ! فیلم ترسناک ! دیگه ایینه شده دشمنم ! جنبه ی فیلم ندارم دیگه !
- یعنی واقعا می خواد بیاد مشهد ؟!
- کله وبلاگم شده پیام پیغام واسه بقیه!!!